[در دو نمایشنامه مورد بحث] مادرها در آغاز با پسرانشان به نرمی رفتار میکنند، اما بعد همانها هستند که شرارت را جایگزین میسازند. این برخورد در "مرغ دریایی" این گونه آغاز میشود:
آرکادینا : زخمت تقریبا خوب شده و چیزی ازش نمانده. (سر او را می بوسد) ببینم، در غیاب من، که دیگر تق تق راه نمی اندازی، ها؟ (منظورش خودکشی کنستانتین است)
ترپلف: نه مادر. آن، لحظه نومیدی جنونآمیز بود – لحظه ای که من تسلط بر خود را از دست داده بودم. این کار، دیگر تکرار نخواهد شد. (دستهای او را میبوسد) از هر انگشتت، هنر میبارد. یادم میآید در سالهای خیلی دور، موقعی که تو هنوز در تئاتر دولتی کار میکردی-آن وقت ها من بچه بودم- توی حیاط خانه مان زد و خورد مفصلی شد و مستاجری را که شغلش رختشویی بود، حسابی کتک زدند. یادت آمد؟ زن بیچاره را که بیهوش نقش زمین شده بود به اتاقش بردند... تو ازش پرستاری میکردی، برایش دوا میبردی، بچههایش را توی تشت میشستی ... باز یادت نیامد؟
آرکادینا: نه. (مشغول بستن باند نو میشود.)
پس از آنکه کنستانتین طبیعت خیرخواه مادرش را به او یادآوری میکند که او ترجیح میدهد به یاد نیاورد، ادامه میدهد:
این روزها تو را همان قدر صادقانه و عاشقانه دوست دارم که در سالهای کودکیام دوست میداشتم. حالا دیگر غیر از تو هیچکس را ندارم. ولی آخر چرا، چرا این مرد، بین من و تو قرار گرفته است؟
آرکادینا: کنستانتین، تو او را نمی شناسی. او یکی از نجیبترین آدم هاست...
اینجا ، کنستانتین کاملا برآشفته شده و در جواب، تریگورین را به خاطر ترسو بودنش محکوم میکند.
آرکادینا: تو از این که به من حرفهای ناخوشایند بزنی، لذت میبری. من به این مرد احترام میگذارم و خواهش میکنم در حضور من از او بدگویی نکنی.
ترپلف: ولی من بهش احترام نمیگذارم. تو میخواهی که من هم او را نابغه بشمارم ولی ببخش، من بلد نیستم دروغ بگویم، نوشتههای او حالم را به هم میزند.
آرکادینا: این از حسادت است. برای آدم های بی استعداد و در عین حال پرمدعا ، کاری باقی نمی ماند جز آنکه استعدادهای حقیقی را انکار کنند. چه تسلای خاطری! (6)
آرکادینا با پیش کشیدن حسادت، [در واقع] از آنچه که کنستانتین درباره احساس مادرش نسبت به تریگورین میگوید، طفره میرود. سپس با اشاره به پیشینه پدر کنستانتین که از طبقه متوسط میآید، و بعد هم با چسباندن وصلههایی همچون "انگل"، "منحط" و "پاره پوش" به پسرش سعی میکند تا هرچه بیشتر موضوع را منحرف کند. پسر هم با "کنس" خواندن مادرش ، تلافی میکند. آنچه که پیشتر گفته بودند با ازهم گسیخته شدنش، عشق عمیق و نیازشان به یکدیگر را ثابت کرد، اما جراحتی که به پسر وارد میآید بزرگ است و به انهدام او میانجامد.
و حالا این اونیل است که درست همان تعویض را انجام میدهد :
مری : بیا بشین. نباید خیلی سرپا بایستی . باید یاد بگیری که قدرتت را فراموش کنی. (ادوارد را مجبور میکند که بنشیند و خودش نیز روی دسته مبل می نشیند، تا او نتواند چشمهایش را ببیند.)
ادموند: مامان گوش کن...
مری : نه نه حرف نزن فقط تکیه بده و استراحت کن.
مری می فهمد که او چه موضوعی را می خواهد پیش بکشد، بنابراین اول با نشان دادن توجه مفرط به سرماخوردگی تابستانی اش و سپس با حمله به دکترها، از آن طفره می رود. اما ادموند مصمم است که حرفش را بزند:
ادموند: مامان! لطفا گوش کنید! می خواهم از شما خواهشی کنم! شما... شما تازه شروع کرده اید، هنوز هم می توانید ترک کنید. شما نیروی اراده دارید! ما همه به شما کمک خواهیم کرد. من همه کاری می کنم! مامان ، قبول نمیکنی؟
مری : خواهش می کنم درباره چیزی که نمیفهمی حرف نزن! (7)
سپس سخنرانی همیشگیاش را درباره اینکه این بدنیا آمدن ادموند بوده که او را وادار به مصرف مرفین کرده، آغاز میکند، اما این برای ادموند محکومیت پردردی است و باعث میشود که نسبت به ادعای مری مبنی براینکه بالاخره روزی مریم مقدس به او کمک خواهد کرد تا بر مشکلش فائق آید، موضع بی تفاوتی بگیرد . مری نیز در جواب احساسات ادموند لحن سردی به خود گرفته و به او می فهماند که کسی را خواهد داشت تا او را برای خرید به آن سادگی به داروخانه ببرد. با وجود اینکه آنان مثل آرکادینا و کنستانتین به یکدیگر فحش نمیدهند، اما نتیجه یکی است و تغییر حالشان به دلیل یک مسئله مشابه (به علت طولانی بودن از ذکر دیالوگها اجتناب شده) در نهایت به محکومیت مری با واژه "معتاد" می انجامد. در این موارد همواره آتش بسهای موقتی وجود دارند، اما ادموند به شدت از شکستش سرخورده شده و مجبور میشود که برای هزارمین بار بپذیرد که مادرش اصلاح شدنی نیست. به دنبال تغییر فضا، ادموند برای قدم زدن طولانی در مه خارج می شود، و انسان تصور می کند که ذهنش می تواند مملو از میل به خودکشی باشد. اگر مادرش بین او و "ناامیدی دیوانه وار" که کنستانتین را وادار به ترک زندگی کرد، نایستاده بود، او نیز به سرنوشت مشابهی دچار شده بود. (در "مرد یخی میآید" اونیل، یک پسر آشفته حال به دلیل طرد شدن از جانب مادرش و خیانت او ، به زندگی اش خاتمه میدهد.)
آنچه که مواجهات مادر- پسر – که هیچ وقفه ای به تاخیرش نمیاندازد- را در نمایشنامه چخوف و اونیل به شکل موثری شبیه به هم میکند، تضاد شدید دلسوزی و نفرت کشنده است که بخشی از یک زخم کهنه حاصل از طردشدگی در اولین سالهای عمر پسر هستند. انسان تکرار این عدم ثبات بی پایان را احساس میکند؛ آنها مثل پژواک نوساناتی هستند که به اولین پاپس کشیدن مادر و اولین سرخوردگی وحشتناک پسر برمی گردند. پسر تا ابد التماس میکند ولی مادر هرگز نخواهد شنید. گویی که ما شاهد یک الگوی تکراری از مواجههای هستیم که ماهیت ناامیدی که هر دو پسرها احساسش می کنند، را روشن میکند. اعتیاد مری از همان آغاز چیزی به ادموند می گوید که می تواند برای کنستانتین هم معنی بدهد" باعث شد همه چیز زندگی فاسد به نظر برسد". طرد نکوهش واری که از عقده روحی مادرها نشات میگیرد، درست همان چیزی است که ادموند و کنستانتین را وا میدارد تا زندگی را رها کنند.
مسلما تفاوت قهرمان ها این است که ادموند قادر است بر رنجش فائق آید ، درحالیکه کنستانتین نمی تواند. ادموند دست کم می تواند عشقی را که از آن محروم شده ، از پدر و برادرش کسب کند. گفتگوی او با آنها هم به همان میزان دچار عدم ثبات احساساتی است که با مادرش، اما با پدر و برادرش دیگر انکار ناگهانی یا تقطیع سرد [مکالمه] وجود ندارد، اتفاقا نقطه مقابل آن است. برخورد ادموند با پدر و برادرش در آخرین پرده "سیر طولانی روز در شب" به عقده گشایی و جراحت عمیق اما در نهایت به آشتی و مصالحه می انجامد، برخوردهایی که اعتراف و اطمینان آفرینی مجدد به همراه دارند ، برعکس ، برخوردهای ادموند با مری مطلقا با یک "جبران" مصنوعی تمام می شوند ، به هیچ اعتراف و عقده گشایی نمیانجامند و جلب اطمینان مجدد به همراه ندارند. [اما] حداقل ادموند نوعی از تماس عاطفی را با پدر و برادرش حس میکند که کنستانتین هرگز طعمش را نمیچشد. دکتر دورن و دایی کنستانتین (سورین) سعی میکنند که به او نزدیک شوند اما به واقع نمیتوانند. نینا [دختری که کنستانتین عاشقانه دوستش دارد. م] که می توانست او را از مرگ برهاند، خودش به واسطه تریگورین و زندگی، آنچنان آسیب دیده که دیگر کاری برای کنستانتین از دستش برنمی آید. او [نینا] زندانی همان عقدهای است که آرکادینا و مری را به اسارت گرفته، بنابراین دیگر چیزی به جز وحشت توانفرسا که گریزی از آن نیست، برای کنستانتین به جا نمیماند. ادموند خوش شانستر است، چرا که دیگرانی برای نزدیک شدن دارد.
با کنار هم گذاشتن بدترین و بهترین نقاط روابط نزدیک آدمیان ، "سیر طولانی روز در شب"، برای من یک نمایشنامه مدرن منحصر به فرد پرامید است. [اما] چخوف با وجود اثر قبلی پردرد و فراموش نشدنیاش، "ایوانف" که به همان مقبولیت سه نمایشنامه آخرش است، هنوز برای یافتن امیدی مشابه در آشفتگی عاطفی "مرغ دریایی" آمادگی ندارد. به عنوان مثال، تغییری شبیه به آنچه که در "مرغ دریایی" اتفاق میافتد، در پرده سوم "باغ آلبالو"، مابین پتیا Petya (8) هنوز جوان و مادرانگی لیوبو Lyubov رخ میدهد که به فحاشی و خارج شدن پتیا از اتاق ختم می شود. اما علی رغم خروج ناگهانی پتیا ، تقطیعی در ارتباط رخ نمی دهد. در حقیقت، کمتر از 20 خط بعد آنها را میبینیم که دارند با هم میرقصند و با وجود آنکه از دست هم عصبانی هستند، بیش از ادامه نفرت، شاهد تداوم عشقشان هستیم. نیز، به همین ترتیب، حداقل کاری که سونیا و وانیا، در "دایی وانیا"، از دستشان برمیآید که برای هم انجام دهند، آن نمایشنامه را از ناامیدی که پایان"مرغ دریایی" را رقم میزند، دور کرده و نتایجی متفاوت از نمایشنامههای آخر اونیل (خصوصاً"یک ماه برای حرامزاده") به بار میآورد؛ در حالی که آخرین قطعه سه خواهر – که به طرز معجزهآسایی کوتاه است!- تجسم امیدی باشکوه در قلب پوچی آشکاری است که بحث را با آن آغاز کردم.
به هر صورت ایده اصلی من [در اینجا] این بود که راههایی که چخوف و اونیل پی میگیرند، به یک نقطه میرسند؛ خلق ناامیدی و بعد امیدی که نمایشنامههایشان را به هم میپیوندد، در بده بستان قدرتمند عاطفی وجود دارد که به بهترین نحو در گفتوگوی مادر- پسر در"مرغ دریایی" و"سیر طولانی روز در شب" تصویر شدهاند.
پانوشتهای قسمت دوم :
6 – گفتوگوی آرکادینا و کنستانتین ترپلف از ترجمه سروژ استپانیان از مجموعه آثار چخوف، جلد دوم، انتشارات توس، چاپ اول، 1374 ، صص 801 ، 803 استفاده شده است.
7 – قطعات منتخب"سیر طولانی روز در شب" از منبع زیر است:
(New Haven: Yale University Press, 1956 (pp. 91-92, 120
8 – منظور"ترفیمف پیوتر سرگی یویچ" است.
منبع:سایت ایران تئاتر/ترجمه مینو میرشاه ولد