تبليغاتX
گروه تئاتر فنی - گفت‌وگو با اکبر زنجان‌پور، کارگردان نمايش"سير روز در شب"

"سير روز در شب" يکي از آثار برجسته و ماندگار يوجين اونيل، پدر نمايشنامه‌نويسي مدرن آمريکاست که اين روزها در تالار چهارسوي تئاترشهر به کارگرداني اکبر زنجان‌پور هر شب ساعت 30/18 به صحنه مي‌آيد.
او پيش از اين هم در سال 77 "گوريل پشمالو"ي اونيل را کار کرده‌ و البته پيش از انقلاب در دو تله تئاتر و پس از انقلاب در يک تئاتر ‌به کارگرداني هنرمنداني غير از خود بازي داشته است.
زنجان‌پور سال گذشته مي‌خواست"دايي وانيا"ي چخوف را کار کند که به دليل آماده نشدن بازيگران مورد نظر از توليد و اجرايش صرف نظر کرد. امسال هم موفق شد با گردآوري تعدادي از بازيگران دلخواهش"سير روز در شب" را تمرين و آن را به صحنه بياورد.
در اين نمايش موقعيت يک خانواده از هم پاشيده آمريکايي در آغاز قرن بيستم بررسي مي‌شود. يک پدر خسيس و ‌افسرده که ديگر نمي‌تواند کمکي به همسر مريض مرفيني‌اش و پسر مسلول و ‌دائم‌الخمرش بکند.
با زنجان‌پور درباره اين اجرا گفت‌وگو کرده‌ايم:

من از سال 75 و اجراي"مرغ دريايي" چخوف، نمايش‌هاي شما را دنبال کرده‌ام. در همه آن‌ها سبک و شيوه اکسپرسيونيستي يا نئواکسپرسيونيستي به طور پيوسته ‌وجود داشته‌ است. فکر مي‌کنم اين اتفاق به ناخودآگاه شما برگردد.
بله ناخودآگاه است. پرسوناژها در فضايي ‌‌زندگي‌ مي‌کنند و ‌براي‌ اين انتخاب شده‌اند که يک عده آن‌ها را ببينند. بنابراين عين خود زندگي نيستند. من دنبال ارائه‌ اين نوع فضا هستم‌. با وجود اين، آدم‌هايي هم هستند که هوشمندترند و اگر دستشان به دهانشان ‌برسد، مي‌روند و خانه‌اي مي‌گيرند که در آن معناي زندگي‌ جريان داشته باشد. ولي عموما ما به دليل فقر ‌‌انگار که در لانه‌هاي زنبور بغل دست هم زندگي مي‌کنيم. وقتي در ‌ساختماني ‌باز مي‌شود،‌آدم‌هايي را مي‌بينيم که از کنار هم رد مي‌شوند بي آن که همديگر را بشناسند يا حتي نام و نشاني از هم ‌بدانند. اما روي صحنه در واقع آن آدم هوشمندي هستيم که به خانه باب سليقه‌مان رسيده ‌و انگار آن خانه را پيدا کرده‌ايم و داريم زندگي مي‌کنيم. در هر نمايشي سعي مي‌شود تا با ساختن فضا، درونيات افراد نمايش به نوعي بيان شود. من دنبال چيزي مي‌گردم که همين عنوان[اکسپرسيونيسم] رويش است.
يعني بيشتر حال و هواي دروني افراد نمايش شما را به سمت اين شيوه اجرايي مي‌کشاند؟
دقيقاً همين طور است.
اتفاقي که در اجراي"سير روز در شب" مي‌افتد، اين است که با توجه به طراحي صحنه، واقع نمايي بسيار بيشتر از"سه خواهر" چخوف و"ايوانف" است. در اين جا ما موقعيت يک خانه ويلايي را بهتر احساس مي‌کنيم، اما در"سه خواهر" موقعيت مکاني کمتر لمس مي‌شود،‌ چون فضا انتزاعي است يا در"ايوانف"، شما از المان‌هاي باغ و خانه استفاده کرده‌ بوديد.
در اين جا چون زندگي براي خانواده تايرون ‌به صورت تکرار درآمده‌، يک خانه را نشان داده‌ام.
يعني ثبات خانه دلالت بر تکرار موقعيت ذهني آدم‌ها مي‌کند؟
بله، تکرار است. ‌‌حالا با يک سري چيزها سعي کرده‌ايم ‌معناي اکسپرسيون صحنه نيز نشان داده شود. مثلاً از پشت شيشه نور تابانديم. خود اين خانه هم هست. خانه‌اي که زن ‌احساس مي‌کند که ديگر در آن زندگي نمي‌کند.
چرا از موسيقي به شکل کمرنگي در اجرا استفاده کرده‌ايد؟
درست مي‌گوييد، موسيقي کمرنگ است. آهنگساز مي‌خواست از موسيقي بيشتر استفاده کند، اما احساس کرديم که در همين حد کافي است. هر چقدر موسيقي کمتر باشد بهتر است چون زمينه‌ اين زندگي آن قدر پر از خشونت است که موسيقي مجال پيدا نمي‌کند. فقط يک جاهايي شنيده مي‌شود. جاهايي هم فقط شبيه يک ناله آن را مي‌شنويم. چون موسيقي در اين لحظات معناي موسيقايي ندارد.
به دست‌هاي"مري" زن‌ خانواده اشاره مي‌شود که امروز به دليل رماتيسم ديگر توانايي پيانو زدن ندارد. اين خود دليل موجه شدن کاربرد کمتر موسيقي در نمايش نيست؟
بله. او در جايي مي‌گويد که من روزگاري پيانو مي‌زدم. موسيقي وحشتناک پخش مي‌شود. اين لحظات خيلي اگزجره و اغراق‌آميز است. ‌ما سعي کرده‌ايم با ‌مقدار کم موسيقي ‌‌آرامش ايجاد نکنيم. اين‌ها را هم با يک ضربه تمامش مي‌کنيم.
سکوت‌ها در بازي براي چيست؟
زندگي است ديگر !
يعني مي‌خواستيد اجرا را به سطح زندگي برگردانيد و بر واقع نمايي اجرا تاکيد کنيد؟
بله.
تشابه صحنه و زندگي؟
بله، ما الان ميزانسن خاصي نداريم که زيبايي خلق کند. بيشتر سعي شده ‌رفتار متداول زندگي جريان داشته باشد. يک جايي حتي بازيگران همديگر را ماسکه مي‌کنند و اين از ‌روي قصد است. قرارمان بر‌ چيز ديگري است. ‌مي‌خواهيم تماشاگر صرفاً به عنوان تماشاگر براي ديدن کار نيايد بلکه يک جورهايي احساس انتلکتوئلي پيدا کند، شايد اين طوري خودش را پيدا کند. سعي کرده‌ايم فاصله را بين خودمان و تماشاگر برطرف کنيم. از طريق اين که هيچ کار خاصي در صحنه نمي‌کنيم.
اما در لحظاتي از کار، بازيگران واقع نمايي صحنه را مي‌شکنند، چرا؟
بله در لحظاتي بازيگران واقع نمايي را مي‌شکنند که احساس مي‌شود‌ گويي پرسوناژ ‌چيزي پيدا کرده است و به بيرون مي‌زند. اين جا ديگر از اين بختکي که هست ‌فرار مي‌کند. يعني براساس حسي ‌که دارد، فضا را ‌مقداري مي‌شکند. مثلاً جايي که زن مي‌آيد آن جلو مي‌نشيند، ترس‌ ‌‌و وحشت از خودش را بيان مي‌کند. در اين جا بازي تبديل به ايجاد وحشت در صحنه مي‌شود.
‌‌دليل عمده‌اي که در صحنه از نور کمتري استفاده مي‌شود، به خسّت پدر خانواده برمي‌گردد يا اشاره به درون‌گرايي افراد ‌خانواده دارد‌؟
بيشتر بر جنبه درون‌گرايي اين افراد تاكيد دارد. خسّت هم جاي خود دارد ولي قصد اين نبوده است. در صحنه همه چيز گويي در يک برزخ مي‌گذرد. چون نور روشن باعث مي‌شد فضاي ذهني تماشاگر ‌عوض شود انگار که در آن جا کمي هم خوشي هست. به همين دليل از نور کمتري استفاده کردم.
در صحنه آخر حضور صليب به چه دليلي است؟
در صحنه آخر متن به اين شکل نيست. ‌ فلاش‌بک هم نيست. زن در صحنه ما‌قبل‌ پايان مي‌گويد:"برم آن قدر مصرف کنم که بميرم." بعد يادش مي‌افتد که مريم مقدس نمي‌بخشدش. ولي او مي‌رود به اين قصد که خودش را بکشد. لباس عروس در اين صحنه بيانگر يک آرزوست. چون راجع به صومعه صحبت مي‌کند. ما اين صحنه را از مابقي نمايش مجزا کرديم. در اين جا همه از عصبانيت خود جدا مي‌شوند و خيلي راحت به صومعه پا مي‌گذارند. خواسته‌ام اين به صورت موخره در پايان بيايد.‌ صليب را هم با نور ايجاد مي‌کنيم تداعي کننده خانه نباشد. همه چيز هم به طور رسمي اجرا مي‌شود.
مراسم آييني است؟
بله، آيين است. البته اين در متن اونيل نيست.‌ همان رسيدن به آرزوهايشان به ‌معني عام است.
با توجه به اين که نمايش اونيل را با دراماتورژي به صحنه آورده‌ايد و در آن دست برده‌ايد ،‌ آيا خط و خطوط داستان را تغيير داده‌ايد؟
خير، ‌خط و خطوط داستان را تغيير نداده‌ام. سعي کرده‌ام به متن وفادار باشم. يعني به انديشه نويسنده وفادار باشم. در واقع فصل آخر‌ هم بر اين اساس است که اتفاقاً انديشه نويسنده را بهتر برملا کنيم. يعني ‌نوآوري من درآوردي نيست. ديالوگ‌ها اين امکان را مي‌دهد. من حس مي‌گيرم و از آن به عنوان کارگردان به يک باور جديد مي‌رسم.
با توجه به اين که"مري" هم مي‌گويد که آرزويش در زمان جواني اين بوده که تارک دنيا شود ؛ حالا فکر مي‌کند که به نوعي به آن رسيده است.
بله، اما موقعش دير شده‌. به هر حال اين آرزو را مي‌توان در‌ خانه داشت.
پس ‌شکستي که براي مرد خانواده به وقوع پيوسته، براي زن خانواده هم به وقوع مي‌پيوندد.
بله، و پسرها هم. يکي دارد مي‌رود و يکي ديگر هم مستأصل هست و نمي‌داند دارد چه کار مي‌کند.
در حال حاضر شما"سير روز در شب" اونيل را به صحنه آورده‌ايد که در آن به مبحث آرامش انساني پرداخته مي‌شود که ‌وجود خارجي ندارد. آيا چنين نظرگاهي با توجه به اين که آثار بزرگاني مانند ايبسن، ميلر و چخوف را کار کرده‌ايد، در آثار ديگر بزرگان نيز وجود دارد؟
صد در صد. قهرمانان قصه همه اين نويسندگان دارند دنبال خوشبختي مي‌گردند و مثل اين که به دستش ‌مي‌آورند. ‌‌جيمز تايرون با اين همه پولي که درآورده است، چطور مي‌تواند آرامش نداشته باشد؟ او به ازاي هر تئاتر 35 تا 40 هزار دلار منفعت خالص داشته‌، پس چرا خوشبخت نيست؟ او به عالي‌ترين درجه ‌از نظر بازيگري رسيده است، ولي خوشبخت نيست. اين از آن سوال‌هايي است که ‌جوابي ندارد. ‌
شما در مقام يک کارگردان ايراني نيز با چنين نظرگاهي روبه‌رو هستيد؟
من به عنوان مرد و پدر خانواده آدم بسيار خوشبختي هستم. يعني زندگي‌ام روي روال عادي و بي‌نيازي است. سعي مي‌کنيم بي‌نياز زندگي کنيم. هيچ چالش اين چنيني نداريم. ولي به عنوان يک فرد در جامعه موقعي که هنر من مورد جفا قرار مي‌گيرد... وضعيت بهتري ندارم...
اين نيروهاي بازدارنده همه جا وجود دارد و خواه ناخواه وضعيت را ناامن و ناآرام خواهند کرد.
يعني به هيچ وجه‌ نمي‌شود به آرامش رسيد. انگار وضعيت جامعه همين است. نمي‌شود تقصير را گردن فرد خاصي انداخت. من مي‌بينم که شما در جايي کاري مي‌کني، در نبودت مي‌گويم آدم بدي هستي يا فکر مي‌کنم که آدم بدي هستي. مي آيم به تو نزديک مي‌شوم مي‌بينم عين خود من هستي. همين مصيبت را که من دارم، تو هم داري. انگار خاصيت انسان در همين است.
طبيعت انسان اين طور است؟
بله. طبيعت انسان همين است. اتفاق لازم برايش نمي‌افتد. من مقصريابي نمي‌کنم. زندگي همين طور است که آدم‌ در جو سوءتفاهم زندگي مي‌کند. جو، جو سوءتفاهم است. يعني فرديت افراد همه نازنين است. حالا چند تا بد هم هست اما قاطبه مردم همه نازنين هستند. ولي همين آدم‌هاي نازنين هم در سوءتفاهم زندگي مي‌کنند و اين رنج‌آساست. چرا بايد سوءتفاهم باشد؟ چرا به همديگر كم توجه‌ايم .به قول چخوف که در اوج بي‌ارتباطي سه خواهر مي‌گويد"بيا از اين به بعد همديگر را تو صدا بزنيم"‌. او نگاه كنايي به روابط آدم ها دارد‌. اين مثل لطيفه است‌. پس ريشه مشکل کجاست؟ همه ما دنبال اين جور چيزها مي‌گرديم و پيدا نمي‌کنيم.
تا به حال بازتاب کار براي مخاطبان چگونه بوده است؟
‌‌شب اول بيش از 5 دقيقه دست زدند و مي‌ديدم که بعضي‌ها داشتند اشک مي‌ريختند. شب دوم هم.
‌‌كار بعدي؟
"هدا گابلر" ايبسن‌، "دايي وانياي" چخوف‌ و نمايش"طاعون" كه دست نوشته ‌خودم است‌.
و ربطي به"طاعون" كامو ندارد؟
نه‌! اما اين نمايش پر‌هزينه خواهد بود و به همين دليل هنوز درباره‌اش اقدام جدي‌اي نكرده‌ام‌.

منبع:سایت ایران تئاتر/رضا آشفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:29  توسط گروه تئاتر فنی  |